راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۹۳

هرچه آید در نظر چون او بود

هرچه آید در نظر چون او بود
عین او درچشم ما نیکو بود
موج و دریا نزد ما باشد یکی
گرچه آن یک اسم و رسمش دو بود
گفتم این رشته مگر باشد دو تو
سر به سر دیدم همه یک تو بود
جز وجود او نمی یابم دگر
با وجود او وجودی چو بود
بوی دستنبوش می آید ز دست
هر که را در دست دستنبو بود
وجه او در وجه هر یک رو نمود
آن یکی با هر یکی یک رو بود
زلف سید را نمی آری به دست
تا حجاب راه تو یک مو بود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.