راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۳۳

عقل مشوش دماغ از سر ما رفت رفت

عقل مشوش دماغ از سر ما رفت رفت
عشق درآمد ز در عقل ز جا رفت رفت
نقش خیالی نگاشت هیچ حقیقت نداشت
بود هوا در سرش هم به هوا رفت رفت
عمر به باد هوا داد در این گفتگو
میل صوابی نکرد راه خطا رفت رفت
عاشق مستی رسید عربده آغاز کرد
عاقل مخمور از آن از بر ما رفت رفت
هرکه به دریا فتاد نام و نشانش مجو
بشنو و دیگر مگو خواجه چرا رفت رفت
جام حبابی پر آب گر شکند صورتش
معنی او آب بود آب کجا رفت رفت
سید هر دو سرا آمده بود از خدا
باز به حکم خدا نزد خدا رفت رفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.