غزل شمارهٔ ۴۲۰
دل ز جان بگذشت و جانان بازیافت
دل ز جان بگذشت و جانان بازیافت
ترک یک جان کرد و صد جان بازیافت
بست زُناری ز کفر زلف او
مو به مو اسرار ایمان بازیافت
خویش را در عشق او گم کرده بود
تا که از لطف خدا آن بازیافت
دُرد درد عشق او بسیار خورد
لاجرم در درد درمان بازیافت
گنج او در کنج دل می جست جان
گرچه مشکل بود آسان بازیافت
گرد میخانه همی گشتی مدام
یار خود در بزم رندان بازیافت
نعمت الله چون به دست او فتاد
سید سرمست مستان بازیافت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.