راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۴۲

همه را از همه بجوی ای دوست

همه را از همه بجوی ای دوست
هر که بینی خوشی بگو ای دوست
یار و اغیار را اگر یابی
از همه بوی او ببو ای دوست
آینه پاک دار خوش بنگر
جان و جانانه روبرو ای دوست
غسل کن از جنابت هستی
که چنین است شست و شو ای دوست
خم و خمخانه را به دست آور
چه کنی جام یا سبو ای دوست
هرچه از دوست می رسد ما را
بد نباشد بُود نکو ای دوست
نزد ما موج و بحر هر دو یکی است
از همه عین ما بجو ای دوست
هر چه در کاینات می بینی
همچو ما یک به یک ببو ای دوست
نعمت الله نور چشم من است
دیده ام نور او به او ای دوست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.