غزل شمارهٔ ۲۵۶
هر که آمد سوی ما با ما نشست
هر که آمد سوی ما با ما نشست
خوش خوشی با ما درین دریا نشست
از سر هر دو جهان برخاست خوش
بر در یکتای بی همتا نشست
عقل مسکین زیر دست عشق شد
عشق مستولی است بر بالا نشست
هر که چون ما همنشینی را نیافت
کی تواند همچو ما تنها نشست
هر که سر در پای خم می نهاد
جاودان افتاد و شد از پا نشست
گردکی گردد به گرد دامنش
رند دریا دل که او با ما نشست
نعمت الله مجلسی آراسته
در خرابات مغان آنجا نشست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.