غزل شمارهٔ ۵۶
بیا ای ساقی مستان خدا را
بیا ای ساقی مستان خدا را
که مشتاقند سر مستان خدا را
اگر خرقه نمی گیری گروگان
بده جامی به درویشان خدا را
طبیب دردمندانی نظر کن
که دارم درد بی درمان خدا را
برو ای عقل سودائی چه جوئی
ز جان بی سر و سامان خدا را
ز سر مستان گلشن ذوق ما جو
که کم دانند هشیاران خدا را
خراباتست و ما مست و خرابیم
حریف مست می خواران خدا را
نباشم یک دمی بی نعمت الله
که پیدا دیدم و پنهان خدا را
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.