راز سخن

بهانه

بیا که رقص کنان جام را به شانه کشم

بیا که رقص کنان جام را به شانه کشم
به بزم گرم تو چون شعله یی زبانه کشم
به کاکل تو نهم چهره و بگریم زار
به تار عشق، ز الماس سفته دانه کشم
شوم چو پرتو مهتاب و تابم از روزن
که تن به بستر گرمت بدین بهانه کشم
شوم درخت برومند وسرکشم از بام
که دست شوق تو را سوی بام خانه کشم
شوم چو برق جهان سوز خشمگین، که مگر
به کوه درد و غمت، سخت تازیانه کشم
هزار چکه دلم شد ز تاب این حسرت
که پنجه در سر زلفت بسان شانه کشم
به چشم سرمه کشم تا دلت بلرزد سخت
هنر بود که خدنگی براین نشانه کشم
شبی به کلبهٔ سیمین اگر به روز آری
دمار از غم ناسازی زمانه کشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.