سفرهٔ رنگین
رخ نغز و دل گرم و لب شیرین داری
رخ نغز و دل گرم و لب شیرین داری
گر کسی حُسن، یکی داشت، تو چندین داری
چنگ در پردهٔ عشاق زن، ای چنگی ی ِ عشق!
که درین پرده عجب پنجهٔ شیرین داری!
دامن آلوده به خون تو شد، ای دل، غم نیست
که به بزم شب خود سفرهٔ رنگین داری
حالم، ای چشمهٔ جوشنده! به شب می دانی
که خود از سنگ سیه بستر و بالین داری
امشب، ای شمع، بسوز از غم و دردم که تو هم
با من سوخته جان الفت دیرین داری
آسمانا! ز ستم های تو خورشید گرفت
دامنت سبز! جگر گوشهٔ خونین داری
تو که خود عاشق و دیوانهٔ یار دگری
کی خبر از دل دیوانهٔ سیمین داری؟
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.