راز سخن

دریا

آه، ای دل! تو ژرف دریایی

آه، ای دل! تو ژرف دریایی
کس چه داند درون دریا چیست
بس شگفتی که در نهان تو هست
وز برون تو هیچ پیدا نیست
تیغ خورشید- با بُرندگیش -
دل دریای تیره را نشکافت
موج مهتاب - آن غبار سفید -
اندرین راز سبر راه نیافت
روی دریا دوید بوسهٔ باد
لیک از وی اثر به جای نماند
چلچراغ ستارگان در او
شب شکست و سحر به جای نماند
آه، ای دل! تو ژرف دریایی
هیچ کس درنیافت راز تو را
کس ز سُکرِ نگاه، باده نریخت
ساغر دلکش نیاز تو را
سوختی... سوختی ز گرمی ی ِ عشق
همه چون یخ فسرده ات گفتند
هر تپش از تو جان سختی داشت
خلق، خاموش و مرده ات گفتند
با همه تیرگی که در دریاست
بس کسان رخت سوی او بردند
باز دریا هزار مونس داشت
گرچه نگشوده راز وی، مُردند
خون شد این دل ز درد تنهایی
کس چرا سوی او نمی اید؟
آه! دریاست دل، چرا در او
کس پی جست و جو نمی اید؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.