شب صحرا
دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد
دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد
ره فرار نه و طاقت قرار ندارد
به تنگدستی ی من طعنه می زند ز چشم دشمن ؟
غنی تر از من وارسته روزگار ندارد
فلک ، چو دامن نیلین پر ز قطرهٔ اشکم
نسفته گوهر غلتان آبدار ندارد
طبیعت از چه کند جلوه پیش داغ دل من
که نقش لالهٔ دلسرد او شرار ندارد
چو چشم غم به سیاهی نهفته آن شب صحرا
سکوت مبهم و اندوه رازدار ندارد
خوشم همیشه به یادت ، اگر چه صفحهٔ جانم
به جز غبار ملال از تو یادگار ندارد
چرا نکاهد ازین درد جسم خستهٔ سیمین ؟
که جز سکوت ز چشم تو انتظار ندارد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.