شمارهٔ ۱۶۵
عشق از هستی کس عین و اثر نگذارد
عشق از هستی کس عین و اثر نگذارد
هیچ صاحب خبری را بخبر نگذارد
عشق سلطان غیورست و چو ملکی گیرد
اندر آن مملکت از غیر اثر نگذارد
آن مبارک قدمست او که چو دستش برسد
هیچ بر گردن هستی تو سر نگذارد
هستی تست گناه تو و او با همه لطف
این گنه تا بنمیری ز تو در نگذارد
منزل فقر ترا خانه مات آمد و هست
عشق شاهی که از آن خانه بدر نگذارد
چون درآمد بدل از دل غم دنیا برود
دل که منزلگه عیسیست بخر نگذارد
دل آزاد بغوغای علایق ندهد
لب قاروره بدندان تبر نگذارد
سیف فرغانی نومید مشو از در یار
یار در بارگه وصلت اگر نگذارد
تو شکر را ز مگس دور کنی وز غیرت
او درین مصر مگس را بشکر نگذارد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.