راز سخن

شمارهٔ ۴۹۳

افتاد بر سر من سودای کاکل تو

افتاد بر سر من سودای کاکل تو
چون بوی سنبل افتم در پای کاکل تو
گرد سر تو گردم بهر امیدواری
شد مدتی که هستم جویای کاکل تو
چون بوی نافه نبود آرام در دماغم
دارد مرا پریشان غمهای کاکل تو
دل را که کوه قاف است در پیش او پر کاه
آویخته به یک مو ایمای کاکل تو
شبها به یاد زلفت پیچد به خود چو زنجیر
چون سیدا کسی نیست شیدای کاکل تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.