راز سخن

شمارهٔ ۴۳۱

تا به سودای تو از خانه به بازار شدیم

تا به سودای تو از خانه به بازار شدیم
هر کجا درد و غمی بود خریدار شدیم
در پی نفس و هوا بیهوده گردی کردیم
این زمان در پی آن یار وفادار شدیم
بلبل ما به دل بیضه تمنای تو داشت
بال پرواز گشادیم و گرفتار شدیم
بر رخ ما در گلزار تماشا بستند
سعی ها ساخته خار سر دیوار شدیم
هر رگ تن ز گرانجانی ما سستی کرد
دل ز اندیشه تهی کرده سبکبار شدیم
پای پر آبله را چشمه چو زمزم کردیم
در ره کعبه دل قافله سالار شدیم
سیدا همچو مه مصر عزیزی رو داد
گرچه در چشم حسودان جهان خوار شدیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.