راز سخن

شمارهٔ ۱۶۵

نسازم ز بانگ سگانت شکایت

نسازم ز بانگ سگانت شکایت
که دارم ز سرو روانت روایت
بگیرم سر راه و بوسم رکابت
اگر می شود از عنانت عنایت
خزان ره نیابد به باغ تو هرگز
در او هست سرو روانت حمایت
کدام التفات تو را شکر گویم
ندارد عطای نهانت نهایت
ره رستگاری نما سیدا را
نباشد به باغ جنانت جنایت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.