راز سخن

شمارهٔ ۲۳

بر سر بالینم ای خضر مسیحا دم بیا

بر سر بالینم ای خضر مسیحا دم بیا
رفته ام از خود بیا ای عیسی مریم بیا
بهر پابوست جبینم انتظاری می برد
کعبه مقصد بیا ای قبله عالم بیا
غنچه های داغ بر اعضای من گل کرده است
آب اگر بر آتشم می ریزی ای شبنم بیا
گرد دل برگشته یی اکنون به چشم من نشین
حج بجا آورده یی بر چشمه زمزم بیا
از غمت در خون چو مرغ نیم بسمل می طپم
زخم کاری خورده ام در سینه مرهم بیا
پله حسنت به میزان نظر باشد گران
یوسفی گر می زنی ما را به سنگ کم بیا
سیدا بزمی به خون دل مهیا کرده است
ای گل خندان بیا با چهره خرم بیا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.