شمارهٔ ۸۱
رخ بپوش از قمر چه می خواهی
رخ بپوش از قمر چه می خواهی
لب بیار از شکر چه می خواهی
بی دهان در سخن چه می پیچی
بی میان از کمر چه می خواهی
جانم آمد بلب چه می گوئی
عمرم آمد به سر چه می خواهی
جگر و دل غم فراق تو خورد
زین دل و زین جگر چه می خواهی
از سر هجر من که نامش گم
یک نفس درگذر چه می خواهی
هر چه خواهد ز تو حسن گوئی
این ندارم دگر چه می خواهی
دل ببر جان فدای مخدوم است
به تو ندهم اگر چه می خواهی
شاه بهرامشه که گفتمش بخت
میکشم پیش هر چه می خواهی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.