شمارهٔ ۷۹
ایکه دل را دل و جان را جانی
ایکه دل را دل و جان را جانی
وز دل و جان چه نکوتر آنی
از تو دل در بر من عاریتی
بی تو جان در تن من زندانی
دل فدای تو که بس دلجوئی
جان نثار تو که خوش جانانی
ایکه در دل چو جهان می دانی
آه کز دیده چو جان پنهانی
عاشق زار توام می بینی
بنده خاص شهم می دانی
قصه آتش دل من چکنم
خود تو چون آب فرو می خوانی
در میان دلی و این چه عجب
وطن گنج بود ویرانی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.