راز سخن

شمارهٔ ۶۳

ای غمت اندر دلم آویخته

ای غمت اندر دلم آویخته
درد تو با جان من آمیخته
در خم زلفت دل من بیگناه
مانده و بر تار موی آویخته
خیز و به نزدیک من آی و ببین
کز تو چه فتنه است برانگیخته
عشق ز من ناشده باز آمده
صبر به من نامده بگریخته
نیک بر آمد دلم الحق کزوست
بر سر من آتش غم بیخته
خون دل از دیده همی ریختم
خون بدان به که بود ریخته

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.