راز سخن

شمارهٔ ۵۱

زار بکشتی تو از آن می زیم

زار بکشتی تو از آن می زیم
تا تو بدانی که چسان می زیم
سرزده بی سر چو فلک می روم
دل شده بی دل چو جهان می زیم
هجر که آسان نبود می کشم
بی تو که هرگز نتوان می زیم
خط چو کشی بر من خطی مکش
تا به مراد تو چنان می زیم
گفت کزو نام و نشانی بده
ای مه چه نام و چه نشان می زیم
از تو به صد جان به خرم بوسه ای
گرچه به جان دگران می زیم
ماند ز من یک نفس و من هنوز
در طلبت بردو گمان می زیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.