راز سخن

شمارهٔ ۱۶

در عشق تو ای جان که چو تو خوش صنمی نیست

در عشق تو ای جان که چو تو خوش صنمی نیست
سرگشته دلی چون من و ثابت قدمی نیست
گویند کم از یک نبود هرگز و چندم
از عشق تو سرگرم اگر کم ز کمی نیست
ما را همه شادی ز غم تست فزون باد
اندی که غمت هست اگر هیچ غمی نیست
زان است شکفته گل رخسار چو داری
صد بدره دینار و مرا خود درمی نیست
چون صورت لا زلف تو در هم شده بینم
نبود عجب ار ما را زان لانعمی نیست
ما را بنعم کردن کس خود چه نیاز است
در دولت رادی که چنو محتشمی نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.