راز سخن

به جای خدا

اگر من بجای خدا بودمی

اگر من بجای خدا بودمی
ز کرّوبیان حرف بشنودمی
ز خیرِ بشر پاک بگذشتمی
زمین را به آدم نیالودمی
به ننگش نیالودمی لوح را
به نامش قلم را نفرسودمی
تنِ روحِ خود را ز سر تا به بن
به لوثِ لجن درنیندودمی
بدین ناخدابندهٔ ناخلف
قبایِ خلافت نبخشودمی
به دست اختیارش بنسپردمی
ز پا بندِ جبرش بنگشودمی
اضلّ از خر و گربه را شاخ و پر
نبخشودمی و نیفزودمی
به بازارِ گرمِ وجودش دکان
ز کتمِ عدم باز ننمودمی
ابَر عرشِ افلاک بی‌دردِسر
به دوشِ ملائک برآسودمی
به پرِّ ملَک لَخت لم دادمی
به تختِ فلک تخت بغنودمی
فلک را نه در پاش پر کندمی
ملَک را نه بر پاش سر سودمی
دلِ یارِ دیرینه نشکستمی
ز پردیس طردش نفرمودمی
جنان را نز ابلیسِ انسانشناس
که از آدمیزاده بزدودمی
شدی نطفه در نطفه او را خفه
ز تخمش زمین را بپالودمی
نبودی نشان از بشر در جهان
مَعاذَ اللَه ار من خدا بودمی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.