راز سخن

باغ

در به روی رهگذران باز بود

در به روی رهگذران باز بود
باغ پامال گروهی مردم بیگانه بود
نه نسیمی می وزید
و نهخورشیدی نگاهی سوی این گلخانه داشت
این نه گلزار این بهارستانی از خاشاک بود
بته ها کج
شاخه ها ژولیده
مرغان در پناه خارها
بلبلان خاموش
آهوها به دام افتاده
گل ها برگریز
خاک قبرستان افشان رنگهای لال بود
رنگ ها را پچ پچی در چشم بود
ریشه ها پا پیچ گل ها بود و گل ها خاکسار گام ها
باغ پامال گروهی مردم بیگانه بود
جست و جو کردم نشان از باغبانش خواستم
باغبان باغ قالی خفته بود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.