کرانه عظیم دوست داشتن
همچو دانه های آفتاب صبح
همچو دانه های آفتاب صبح
کز بلند جای کوه
پخش می شود به وی جنگل بزرگ
و تمام مرغهای جنگل بزرگ را
در هوای دانه ها ز لانه ها
می کشد برون
نگاه تو
مرا ز مرغهای راز
می کند تهی
همچو گربه ای پناه آوریده گرد من
می خزی و چون پلنگ
می نشینی عاقبت برابرم
و مرا نگاه سخت سهمنک تو
رام می کند
خواب می کند
کم کمک به سوی داغگاه مهر می برد
همچو موجهای تشنه خو که می دوند
رو به سوی آفتاب پای در نشیب
در غروبهای سرخ و خالی و خفته
دل به گرمی نوازش نگاههای خسته تو می دهم
سر به ساحل تو می نهم
ای کرانه عظیم دوست داشتن
ای زمین گرمسیر
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.