راز سخن

پیش از بیداری شهر

سنگ را می ترکاند سرما

سنگ را می ترکاند سرما
ولی آنان که ز سنگند سمج تر بر جا
خیل بی کارانند
کز دم صبح سر میدانگاه
روز را منتظرند
حرفشان با هم نیست
هیچشان ماتم نیست
روی یک دایره تنگ به هم می لولند
و بخارات نفس هاشان گرم
پیله ای می تند آنان را سست
که به زنگ شتری می ریزد
و شتهرها گذرانند شبح وار ز خلوتکده ای
خالکوبی شده از نور چراغانی چند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.