راز سخن

نوزاد

بعد از هجوم رعد که در پنجه می شکست

بعد از هجوم رعد که در پنجه می شکست
دیوار داربست زمان را در آٍمان
فریادهای آن زن بی تاب بینوا
کم کم فرو نشست
وین مژده ناگهان
چون برق در محله ما بال و پر گرفت
ایران زن عقیم
آورد بچه ای
روشن شد عاقبت
امشب چراغ خانه آن مرد جوشکار
در پهنه مشوش نیلاب آسمان
فریاد کودکی
چون غنچه ای سفید به باران سلام کرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.