شب می رود ز دست
مهتاب ناب و خلوتی پشت بامها
مهتاب ناب و خلوتی پشت بامها
با چتر یک دو کاج
و مسجدی چو غول کمین کرده در سکوت
و روح شهر خسته که در سایه ریزها
خمیازه می کشد
از دوش های خسته دیوار روبرو
تا شاینه های کوفته چینه خراب
بسیار رخت و جامه چو اشباح آدمی
کت بسته با طناب
در رهگذر باد
رقص اسارتی را سرگرم گشته اند
اینک نشسته خواب به ناخفته دیده ها
هم پاسبان غنودهه به سکو کنار در
هم طفل شیر خوار و پرستار خسته اش
شب می رود ز دست کجایند دزدها ؟،
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.