راز سخن

تاریخی

روی میدان بزرگ

روی میدان بزرگ
تلی از چشم فراهم گشته است
چشم لغزان در اشک
چشم غلتان در خون
چشم بی ریشه و بند و پیوند
چشم بی پلک و پناه
تا فرو بنشیند
خشم فرمانده فاتح از خلق
که نکردند سری خم پی تسلیم بدو
تلی از چشم کسان ساخته اند
عبرت کوردلان
دیده بانی نگران در ظلمت
لاغر و تب زده و ترس آلود
کوچه ها در دل شب
متواری شده اند
و نفس در سینه
شهر آهنگ شمار قدم سربی شبگردان است
راه هر بانگ به دستی بسته است
راه هر دید به دیواری کور
باز و بگشوده همان چشمانی است
که فراهم شده بر میدانگاه
و به مرداب سیاه پوش ماه
چون بطی می کند آرام شنا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.