کبوتران قاصد
غروب آمد و کبوتران قاصدم نیامدند
غروب آمد و کبوتران قاصدم نیامدند
و من دلم چه شور می زند
به آسمان نگاه می کنم
به پولک ستاره ها
و یادشان در این تن تکیده تر می کشد
کجا فرود آمدید
کدام بام ناشناس
و بر پر سفیدتان کنون که دست می کشد ؟
چه فکر تلخ و تیره ای به دور از شما
نوار خون که بسته در میان بالهایتان
ستارگان کبوتران بی پیام و بی پرند
هنوز از کنار این دریچه من در انتظار
به آسمان نگاه می کنم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.