راز سخن

شمارهٔ ۳۴ - تا سر من همی بود بر دوش

. . . ن ترک من، آن بت سیمین

. . . ن ترک من، آن بت سیمین
هست سرخ و سپید و گرد و سمین
. . . ایر از آن . . . ن به عافیت هر شب
سیم بستر کند، سمن بالین
تنگ حلقه است . . . ن چو خاتم و ایر
در نشیند به خاتمش چو نگین
نه همه . . . ن چو یکدیگر باشد
نه همه میوه‌ای بود شیرین
فرق چندان بُوَد ز . . . ن تا . . . ن
کز زمین، تا به آسمان برین
طبع کش سرد باشد و ناخوش
رخ کند زرد و دل کند غمگین
نرود همچو من به جز ره . . . ن
هرکه با خویشتن ندارد کین
از سرین نیست در جهان خوش‌تر
سال‌ها من بیازمودم این
تا سر من همی بود بر دوش
در دل من بود امید سرین

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.