راز سخن

شمارهٔ ۱۶ - گویم نمرده‌ام

ایزد چو مرده خواند مر آن را که مرد نیست

ایزد چو مرده خواند مر آن را که مرد نیست
من نیز خویشتن را مرده شمرده‌ام
از اعتقاد پاک وز ایمان پر خلل
بر مرگ دل نهاده‌ام و دین سپرده‌ام
دشمن به دوستان خبر افکند مرگ من
این چند گه که زحمت ایشان نبرده‌ام
آگاه باد دشمن من زان که من هنوز
دم‌سخت و سرخ‌روی و قوی‌ناک گرده‌ام
در مجلس جمال نکسبه نشسته خوش
با پنج شش حریف و خوشم نه فسرده‌ام
اندر بزرگ داشت من آن مهتر بزرگ
با مهتران زیرک بیننده خرده‌ام
بس باده لطیف مروق چشیده‌ام
بس شاهد ظریف نکورو فشرده‌ام
چون ره گشاده گشت، نخواهم خط همه
با خویشتن سپارم و گویم نمرده‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.