راز سخن

شمارهٔ ۱۹۳

ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی

ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی
یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی
چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی
کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی
نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان
آخر کسی که رازی با او گشادمی
امروز بس زدی پس و بسیار بدترم
فردا مباد گر بود او من مبادمی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.