راز سخن

شمارهٔ ۳۶۰

ای کعبهٔ من در سرای تو

ای کعبهٔ من در سرای تو
جان و تن و دل مرا برای تو
بوسم همه روز خاک پایت را
محراب منست خاک‌پای تو
چشم من و روی دلفریب تو
دست من و زلف دلربای تو
مشک‌ست هزار نافه بت‌رویا
در حلقهٔ زلف مشک‌سای تو
دل هست سزای خدمت عشقت
هر چند که من نیم سزای تو
بیگانه شدستم از همه عالم
تا هست دل من آشنای تو
چندان‌که جفا کنی روا دارم
بر دیده و دل کشم جفای تو
در عشق تو از جفا نپرهیزد
آن دل که شده‌ست مبتلای تو
ای جان جهان مکن به جای من
آن بد که نکرده‌ام به جای تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.