بخش ۲۱ - در صفت ارکانی و گردونی با آن جهان الدنیا قنطرةٌ فاعبروها ولا تعمروها
آنچه ارکانی و آنچه گردونیست
آنچه ارکانی و آنچه گردونیست
زان جهان پوستهای بیرونیست
هرکه اندر جهان دین باشد
هر دمش آسمان زمین باشد
مرد تا در جهان دین نرسد
از گمان در ره یقین نرسد
نردبان سوی گل گرانها راست
نردبان سوی دل روانها راست
ز منی دان زمانه ساخته را
بینوا خوان فلک نواخته را
خوارتر کس فلک نواخته است
زانکه با او زمانه ساخته است
هرکه او با زمانه در سازد
عقبی او را ز پیش بندازد
ای در این پست مانده همچون مست
شکری سوی جان و دل بفرست
تو که در بندِ حرص و آز شدی
همچو زر در دهان گاز شدی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.