راز سخن

بخش ۱۳ - حکایت

دید وقتی یکی پراگنده

دید وقتی یکی پراگنده
زنده‌ای زیر جامه‌ای ژنده
گفت این جامه سخت خُلقانست
گفت هست آنِ من چنین زانست
چون نجویم حرام و ندهم دین
جامه لاابد نباشدم به از این
هست پاک و حلال و ننگین روی
نه حرام و پلید و رنگین روی
چون نمازی و چون حلال بود
آن مرا جوشن جلال بود
درد علّت چو درد دین نبود
مرد شهوت چو مرد دین نبود
هنر این دارد این سرای سپنج
شره پانصدش بود کم پنج
عشق او چون سرِ خطا باشد
کی ترا آن ز حق عطا باشد
خنک آن کس کزو بدارد دست
نبود همچو ما غرورپرست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.