راز سخن

شمارهٔ ۹۳۸

دلم چون لاله افروزد ز داغی

دلم چون لاله افروزد ز داغی
شود روشن، چراغی از چراغی
به بزم آرایی این تیره طبعان
عبث چون شمع می سوزم دماغی
گل از نظاره منع او نمی کرد
اگر می داشت بلبل چشم زاغی
ز شوق سرو قدی، چند نالان
روم چون آب از باغی به باغی؟
که یاد آرد سلیم از ما غریبان؟
نمی‌گیرد کس از عنقا سراغی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.