راز سخن

شمارهٔ ۹۳۰

نه ذوق باغ به دل، نه هوای پروازی

نه ذوق باغ به دل، نه هوای پروازی
قفس کجاست که دارم به خاطر، اندازی
به باغ می شنوم از درای غنچه صدا
ز بس که گوش به زنگم به راه شهبازی
سفال، دم ز نوا چون زند در آن مجلس؟
که چون پیالهٔ چینی بود خوش آوازی
نمانده بی‌تو به آهنگ، نالهٔ مستان
که خارج است، نباشد چو تاری از سازی
سلیم، چند توان ساختن به نغمهٔ خویش
فغان که سوخت مرا حسرت هم آوازی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.