شمارهٔ ۹۲۶
در دعوی عشق تو نه آهی، نه فغانی
در دعوی عشق تو نه آهی، نه فغانی
چون تیغ درین معرکه ماییم و زبانی
می آید و دارد ز پی جان اسیران
چین در خم ابرو، چو خدنگی به کمانی
خاموش ازان گشته ام از شکوه که دارم
همچون گره ابروی او قفل زبانی
سودای گلم نیست، همان به که ازین باغ
چون شمع زنم بر سر خود برگ خزانی
در بادیه گیرد خبر از مجمع طفلان
دیوانه ز هر قافله ی ریگ روانی
بر خود چه سلیم از پی هیچ این همه پیچم
مویی شدم از آرزوی موی میانی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.