راز سخن

شمارهٔ ۸۸۵

نتوان یافت دلی خوش به جهان ای کاکو

نتوان یافت دلی خوش به جهان ای کاکو
چه روی گاه سوی گنجه و گاهی باکو؟
طرفه عهدی ست، که انگشت تحیر شده است
آشنای همه لب، همچو نی تنباکو
ای که از لطف، نگهدار همه دل هایی
دل یاران همه بر جای خود است، از ما کو؟
به سفر می روم و بسته به دل مهر وطن
رشته ای از پی باز آمدنم چون ماکو
نعمت هند فراوان بود، اما نرود
یاد گیلان ز دل و حسرت نان لاکو
با غم آن به که بسازیم درین دور سلیم
بوده زین پیش نشاطی به جهان، حالا کو؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.