راز سخن

شمارهٔ ۸۸۱

ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو

ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو
حسرت بهار را به خزان حنای تو
خوبان به دیده بستر راحت فکنده اند
از مخمل دوخوابه ی مژگان برای تو!
ماند به سبحه، بس که پی وعده ی وصال
خوبان گره زدند به بند قبای تو
عمرت دراز باد که خاک مزار ما
دارد دری به خلد ز هر نقش پای تو
همواره طعنه می شنوی از برای من
ای دوست چون سلیم بمیرم برای تو!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.