راز سخن

شمارهٔ ۸۳۷

دل خود ز شوق زیان می‌فروشم

دل خود ز شوق زیان می‌فروشم
ندارم متاعی، دکان می‌فروشم
نه همچون چمن گل‌فروش بهارم
چراغم که گل در خزان می‌فروشم
چنان پیش من رنگ کاهی عزیز است
که گویی مگر زعفران می‌فروشم
مرا هرکسی کی تواند خریدن
سری دارم، اما گران می‌فروشم
سلیم از عصا و قد خم گرفته
به اطفال، تیر و کمان می‌فروشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.