راز سخن

شمارهٔ ۸۰۵

خوش آن روزی که بر آن طره‌های مشک‌بو پیچم

خوش آن روزی که بر آن طره‌های مشک‌بو پیچم
دو عالم را دهم از دست و بر یک موی او پیچم
خم می را بگویید ای حریفان رحم خوش چیزی ست
برای ساغری تا چند دست هر سبو پیچم؟
برای آن که فصل گل درین باغم به یاد آرند
به هر انگشت شاخی، رشته‌ای همچون کدو پیچم
نمی‌خواهم که چون منصور، ممنون کسی باشم
به دست خود کمند زلف او را بر گلو پیچم
سلیم از دست فرصت رفت در سامان وصل او
نمازم شد قضا، تا کی در آداب وضو پیچم؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.