راز سخن

شمارهٔ ۷۹۰

ز تنهایی چو مینا راز با پیمانه می‌گویم

ز تنهایی چو مینا راز با پیمانه می‌گویم
گهی با شمع محفل، گاه با پروانه می‌گویم
حریف نکته‌سنجی در همه عالم نمی‌بینم
سخن از بی‌کسی با خویش چون دیوانه می‌گویم
ادیب این دبستانم، سر و کارم به طفلان است
بزرگی را چه نقصان، گر سخن طفلانه می‌گویم
ز تنهایی شب هجران او خوابم نمی‌آید
نشسته بر سر بالین خود، افسانه می‌گویم
به قدر خود ز هرکس طاقتی در عشق می‌باید
مرا کاری به بلبل نیست، با پروانه می‌گویم
پس از مقصد رسیدن مدعا معلوم می‌گردد
سخن را رهروان در راه و من در خانه می‌گویم
سلیم از اعتقاد خویش هرکس می‌زند حرفی
تو دل را کعبه می‌خوانی و من بتخانه می‌گویم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.