راز سخن

شمارهٔ ۷۷۷

داغ نتواند گرفتن در دل ما جای زخم

داغ نتواند گرفتن در دل ما جای زخم
وقت خندیدن نمک می‌ریزد از لب‌های زخم
جای یک زخم دگر چون گل بر اعضایم نماند
تیغ بگشاید مگر در سینهٔ من جای زخم
می‌برند از یکدگر ذوق جراحت هر نفس
کامرانی می‌کند هر زخمم از بالای زخم
خون اگر گرید کسی بر حال زار من کم است
داغ‌ها دارد دلم از خندهٔ بی‌جای زخم
درد ما را آشنایی نیست با درمان سلیم
از خجالت آب شد مرهم ز استغنای زخم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.