راز سخن

شمارهٔ ۷۱۱

ای دل ز گرد کلفت عالم غمین مباش

ای دل ز گرد کلفت عالم غمین مباش
چون آسمان وگرنه به روی زمین مباش
بگذار هرچه هست بجز ساغر شراب
واقف ز جام باش و چو جم از نگین مباش
خواهی که ایمن از بد و نیک جهان شوی
بی نیش و نوش چون مگس انگبین مباش
سرده سرشک، چند کشی خواری از جهان
چون ابر این قدر نمد آبچین مباش
از من بگیر عبرت، اگر اهل روزگار
صد آفرین کنند، سخن آفرین مباش
رسوای عالمی شدی از عشق گلرخان
صدبار گفتمت که سلیم این چنین مباش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.