راز سخن

شمارهٔ ۶۰۰

خروش فتنه‌ای از روزگار می‌آید

خروش فتنه‌ای از روزگار می‌آید
چو بانگ سیل که از کوهسار می‌آید
صفای دل طلبی، چشم از جهان بربند
که رخنه‌ای‌ست کز اینجا غبار می‌آید
ز چوب عود بود کشتی فناطلبان
که هرچه غرق شود زان، به کار می‌آید
جنون ز سبزهٔ خط تو در سرم گل کرد
که از خزان تو بوی بهار می‌آید
گرم به وصل رساند سلیم، نیست عجب
که هرچه گویی ازین روزگار می‌آید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.