راز سخن

شمارهٔ ۵۲۵

فغان کز دِیْر، زاهد سبحه را بگسسته می‌آرد

فغان کز دِیْر، زاهد سبحه را بگسسته می‌آرد
ز کوی می‌فروشان توبه را بشکسته می‌آرد
غم‌خانه چرا داری که گر غارتگرت عشق است
ترا با خانه چون مرغ قفس، در بسته می‌آرد
برای سود و سودا رو به آتشخانهٔ دل کن
که هرکس مشت خاری می‌برد، گلدسته می‌آرد
روان کن زر برای می، که زر آن سرخ عیار است
که تا رفته، سبو را دست و گردن بسته می‌آرد!
سپند ای شاخ گل، حسن ترا در کار اگر باشد
ز آتش شوق ما پیش تواَش برجسته می‌آرد
سلیم ایام را در عیب‌پوشی نیست تقصیری
برای هرکه کوتاه است، کفش جسته می‌آرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.