راز سخن

شمارهٔ ۴۸۰

دوستان می‌روم از خود که صبا می‌آید

دوستان می‌روم از خود که صبا می‌آید
بگذارید ببینم ز کجا می‌آید
بر دلم دست نگارین که نهاده‌ست، که باز
به مشامم ز نفس بوی حنا می‌آید
جلوه‌ام بر سر خار است و چو دست گلچین
در رهش بوی گلم از کف پا می‌آید
سیل در بادیهٔ عشق چنان هموار است
که گمان می‌بری از کوه صدا می‌آید
بس که ترسیده ز درد و غم غربت چشمم
نگهم از سر مژگان به قفا می‌آید
ز استخوان خوردن من همچو چراغ کشته
بوی دود از سر منقار هما می‌آید
عمر جاوید، سلیم از می گلگون خیزد
تا بود باده، چه از آب بقا می‌آید؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.