راز سخن

شمارهٔ ۴۶۷

ای به خورشید سیاهی زده از روی سفید

ای به خورشید سیاهی زده از روی سفید
ماه نو را ز رهت گرد بر ابروی سفید
سنبلی تاب به شاخ گل نسرین زده است:
خم گیسوی تو پیچیده به بازوی سفید
نشود هیچ در آیینهٔ روشن پنهان
دلِ چون سنگ تو پیداست ز پهلوی سفید
غیر من کز کمر نازک او بی‌تابم
نشنیدم که برد دل ز کسی موی سفید!
چه غم از تیرگی بخت، وفا گر داری
خوش بود خال سیه بر طرف روی سفید
عقل و هوش از من بیدل رخ او برد سلیم
از کدامین چمن است این گل خوشبوی سفید؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.