راز سخن

شمارهٔ ۴۶۳

چشم پرافسون او سحرآفرینی می‌کند

چشم پرافسون او سحرآفرینی می‌کند
تیر مژگانش ز شوخی دل‌نشینی می‌کند
آخر حسن است و کار او به زلف افتاده است
داده خرمن را به باد و خوشه‌چینی می‌کند
پیش پای خویش را هرکس نمی‌بیند چو شمع
لاف باطل می‌زند گر دوربینی می‌کند
نعمت فغفور را فیضی که در خاصیت است
کاسه چوبین گدا را چوب چینی می‌کند
سایه را با خویشتن همره نمی‌خواهد سلیم
همچو عنقا هرکه او وحدت‌گزینی می‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.