شمارهٔ ۴۰۵
با لطف ساعدت ید بیضا نمیرسد
با لطف ساعدت ید بیضا نمیرسد
پیش لبت سخن به مسیحا نمیرسد
پای برهنه، گرم سراغم که شعله را
از خار زحمتی به کف پا نمیرسد
دایم شریک عشرت این باغ بودهایم
گلشن کنون به بلبل تنها نمیرسد
ما را ز عیش نیست نصیبی که دست ما
از کوتهی به گردن مینا نمیرسد
خاک ار شویم در ره شوق تو چون سلیم
گردی ز ما به دامن صحرا نمیرسد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.